Monday, August 02, 2010

 

فَلَمَّا أَحَسَّ عِيسَىٰ مِنْهُمُ الْكُفْرَ...

چند وقتی هست که به این نتیجه رسیدم که متاسفانه بر خلاف چیزی که قبلا اعتقاد داشتم، آدمهای بد زیاد هستند. منظور من تنها شخصیتهای جهانشمولی مثل هیتلر و ...  نیستند بلکه آدمهایی که در اطراف ما زندگی می کنند و با آنها معاشرت می کنیم. حالا احساس می کنم که به سهم خودم می فهمم که چطور حضرت عیسی کفر را در مردم احساس می کرده.  و چرا شیطان ادعا کرده که:
قَالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ ﴿٨٢﴾ إِلَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ

و حالا می فهمم که  عده ای زیادی هستند که:


وَمِنَ النَّاسِ مَن يَقُولُ آمَنَّا بِاللَّـهِ وَبِالْيَوْمِ الْآخِرِ وَمَا هُم بِمُؤْمِنِينَ

 و احساس می کنم که "فی قلوبهم مرض"  فقط انسانهایی در دور دستها نیستند. حالا می فهمم که چرا می شود غیبت را با خوردن گوشت برادر مرده مقایسه کرد:

 لَا تَجَسَّسُوا وَلَا يَغْتَب بَّعْضُكُم بَعْضًا ۚ أَيُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَن يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتًا فَكَرِهْتُمُوهُ

 و حالا احساس می کنم که چرا "لعنت" خدا بر دروغگویان ("کاذبین") است. و حالا می فهمم که چرا سخت است برای "رجال" خدا که در میان مردم زندگی کنند:


وَجَاءَ رَجُلٌ مِّنْ أَقْصَى الْمَدِينَةِ يَسْعَىٰ...

 خدایا صبر می کنیم و  امیدمان به تو است:


وَاصْبِرْ حَتَّىٰ يَحْكُمَ اللَّـهُ ۚ وَهُوَ خَيْرُ الْحَاكِمِينَ

 و دعا می کنیم:


رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذْنَا إِن نَّسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا ۚ رَبَّنَا وَلَا تَحْمِلْ عَلَيْنَا إِصْرًا كَمَا حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذِينَ مِن قَبْلِنَا ۚ رَبَّنَا وَلَا تُحَمِّلْنَا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِهِ ۖ وَاعْفُ عَنَّا وَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا ۚ أَنتَ مَوْلَانَا فَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ

Friday, February 27, 2009

 

Eighty Ninth Night: اسماعیل و ابراهیم

این آیه واقعا آدم را دیوانه میکند:
فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ قَالَ يَا بُنَيَّ إِنِّي أَرَىٰ فِي الْمَنَامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانظُرْ مَاذَا تَرَىٰ ۚ قَالَ يَا أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِن شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ
سوره الصافات آیه ۱۰۲

Monday, December 22, 2008

 

Eighty eighth night: The Elephant Man

The Elephant Man:
"I am not an animal. I am not an animal. I am a human being...I am a man".

Very touching. Very very touching....



Monday, December 01, 2008

 

Eighty seventh night: Finally!

بالاخره بعد از پیگیریهای حجت الاسلام حیدرزاده بنده خود را به خانواده بزرگ فیس بوک معرفی کردم. خداوند به خیر بگذراند...

Wednesday, November 26, 2008

 

Eighty sixth night: THE song

They say every couple has A song. This is ours.


Thursday, November 20, 2008

 

Eighty fifth night: Bureaucracy

Today I went to CS general office to put a set of graded assignments in the mailbox of the professor that I am TAing for. I was told by the secretary that there is a new policy (and procedure) to put something in a professor's mailbox. Here are the required steps:
1- You have to send an e-mail to this professor, requesting to put something in his mailbox. (CC this to the CS office).
2- The professor has to send an e-mail to CS help desk, confirming that it is okay for me to put something in his mailbox.
3- Upon receiving this confirmation e-mail, the help desk will send me an e-mail to notify me.

I told her that it is much more efficient for me (and essentially everybody) to just slip these assignments under the door of his office.

The extent of stupidity of some people in office management really amazes me.

Wednesday, November 05, 2008

 

Eighty fourth night: Greatest show ever

Subtle conversations like this is why I love Seinfeld:

GEORGE: I think you absolutely have to say something to this guy. Confront him.
ELAINE: Really?
GEORGE: Yes.
ELAINE: You would do that?
GEORGE: If I was a different person.


This page is powered by Blogger. Isn't yours?